تبليغاتX
یاسمین
خاطرات یک دختر

 
بر او ببخشاييد
بر او ببخشاييد
بر او که گاه گاه
پيوند دردنک وجودش را
با آب هاي رکد
و حفره هاي خالي از ياد مي برد
و ابلهانه مي پندارد
که حق زيستن دارد
بر او ببخشاييد
بر خشم بي تفاوت يک تصوير
که آرزوي دوردست تحرک
در ديدگان کاغذيش آب ميشود
بر او ببخشاييد
بر او که در سراسر تابوتش
جريان سرخ ماه گذر دارد
و عطر هاي منقلب شب
خواب هزار ساله اندامش را
آشفته ميکند
بر او ببخشاييد
بر او که از درون متلاشيست
اما هنوز پوست چشمانش از تصور ذرات نور مي سوزد
و گيسوان بيهده اش
نوميدوار از نفوذ نفسهاي عشق مي لرزد
اي سکنان سرزمين ساده خوشبختي
اي همدمان پنجره هاي گشوده در باران
بر او ببخشاييد
بر او ببخشاييد
زيرا که مسحور استزيرا که ريشه هاي هستي بارآور شماست
در خکهاي غربت او نقب مي زنند
و قلب زود باور او را
با ضربه هاي موذي حسرت
در کنج سينه اش متورم مي سازند

فروغ فرخزاد


 

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 23:12  توسط یاسمین  | 

اين جا جنگ شروع شده...
بچه هاي کا دارن اکاردئون و گيتار و .. يزنند.
اتيش بازي شديد شده..
همون شعله هاي اصلي..که از روش بايد پريد.
ولي من نه.
بابا امسال نگذاشت بريم جايي..
بس که اين تلويزيون نشون داد اين چيز ها رو..
راستشو بخواي زياد حالشو نداشتم.
امسال عيد ما هيچ جا نميريم.
همه ميرند.
فامل خيلي خوبي نداريم. ولي همين که ادم احساسمي کنه هستند کافيه.
يک جورايي وقتي هيچ کس نيست احساس تنهايي ميکنم. دلم ميگيره.. دست خودم نيست.
مامان ولي از اين وضع خيلي خوشحاله.
خيلي سعي کردم خوشحال باشم. ولي مي دونم چه سال بدي داره شروع ميشه..
د اين دو روز که تعطيلمون کردن حسابي گرفتار شديم.
صبح دوشنبه رفتيم نارمک.مثلا خريد ولي چه اجناسي... اگه پول هم بهم ميدادن حاضر نبودم بپوشم چه برسه اين که خودم پول بدم بابتشون.
اخرشکم دست از پا دراز تر برگشتيم خونه.
بعد رفتم ارايشگاه
5-8 شب تو ارايشگاه بودم.

 


اخر هم فقط يکي از کارهايم انجام شد. جالب اينه که زن ها همه پير بودن و هزار جور ادا در مياوردن.
امروز صبح دوباره رفتم و 10/30 صبح تا 5 بعد از ظهر نشستم واسه يک کار کوچولو که نايت 20 دقيقه ميشد.


بي خيال.
خوش باشين. دوستتان دارم. باي.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 20:13  توسط یاسمین  | 

1-مردي که کوه را از ميان برداشت.کسي بود که شروع به برداشتن سنگ ريزه ها کرد.
2-غم مانند ابر است وقتي خيلي سنگين شد فرو مي ريزد.
3-سنگي که طاقت ضربه هاي تيشه را ندارد تنديسي زيبا نخواهد شد.
4-عشق کور نيست ما کور هستيم.
5-عقل پرسيد که دشوار تر از مزدن چيست؟   عشق فرمود فراق از همه دشوار تر است.
6-ان روز که اميد را به نااميد ..شادي را به غمگين ...و نور را به تاريکي هديه مي کنيم عيد است.
7-لحظاتي خود را رها کن انگاه در تنهايي خود را بياب.
8-کسي که مي گريد يک درد دارد کسي که مي خندد هزار و يک درد دارد.
9-وقتي قلبت کوه اتشفشان است چگونه انتظار داري که دست هايت گل بويد؟
10-وقتي که عاشق مي شويم تلاش مي کنيم چهار ديواري ادم ها را بشکنيم و بريم توش.ولي يادمون مي رود چيزي که عاشقش شديم همون چهار ديواريه نه ادم توش.

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 20:2  توسط یاسمین  | 

امشب با اينکه خيلي نگرانم چون فردا کارنامه ها رو ميدن...دلم نمي خواد نه از نگراني هام بنويسم. نه از واقعيات تلخ زندگي نه از بي مروتي روزگار...
اومدم از قشنگي ها بنويسم.
مي دونين دلم مي خواد يک لحظه چشم هاتونو ببندين و تصور کنين يک عده پرنده در حال مهاجرت اند. حالا چشماتونو باز کنين مي تونين بگين چند تا پرنده ديدين؟
نه!
هيچ کس نمي تونه. پس تعداد پرنده ها رو ما تعيين نمي کنيم. اون کيه که تعداد پرنده ها رو مشخص ميکنه؟
من اينو توي يک کتاب خوندم.
اين يکي از شخصيت هاي وجودي ماست که اغلب نمي شناسيمش يا اون قدر دوره از مون که با فکرش ازار ميده ما رو...
ولي من کشفش کردم.
اسمش مترسکه.
مسخره است؟
اين اسمو روش گذاشتم چون هيبچ چهره يا اندام به خصوصي نداره.
و خيلي ساکته....و خيلي اروم.
حالا به نظر من يکي از راه هاي رسيدن به ارامش اينه که بتونيم همه ي شخصيت هاي وجودمون را جمع  کنيم و بتونيم يک جلسه تشکيل بديم با هم.
با هم حرف بزنيم و همديگرو بشناسيم.
من هميشه جلوي اينه با مترسکم حرف ميزنم.
از بچگي اين کارو ميکردم.
شايد مثل مامانم فکر کنين خل يا رواني شدم
ولي نه!
شايد دليلش اين بود که بچگي تلخي رو گذروندم.شايد هم تنهايي هام دليلش بود. ولي من عاشق مترسک ساکت و ارومم هستم.
اونايي ه با عمق روح من اشنا اند مي دونند من چي ميگم. ولي بقيه احساس ميکنن با يک ادم رواني طرف شدن اشکالي نداره.
تا حالا شده مثلا وقتي داري دروغ ميگي يا غيبت ميکني يا مثلا حال نداري روسري سر کني يا گرمته...يا داري چيزيو ميگي که نبايد بگي يکهو سرتو باا بياري ببيني يک فرشته ي غمگين کوچولو بهت زل زده؟
همون فرشته ي کوچولوي صورتي پوشي که با ماست و همه جا دنبال ما مي دود.....
حالا چشماتون رو دوباره ببندين و فکر کنين ...بگذارين همه ي فکر هاتون اروم رد شن و برن و بعد با تمرکز يک دسته ماهي رو توي امواج اقيانوس تصور کنين مرجان ها و عروس هاي دريايي...
فقط و فقط به ابي قشنگش نگاه کنين..
.يا يک چمنزار بلند با چمن هاي بلند و سبز روشن و براق که با اسمان ابي خيلي ابيش تناسب داره رو تصور کنين...
دارين توش مي دوين...
خدا بهتون لبخند ميزنه...
مي تونين لباي خدا رو ببوسين.
مي تونين هر رنگ لاسي که دلتون مي خواد بپوشين.
مثلا صورتي جيغ زرد قناري  قرمز با خال خالهاي سبز يا شايدم گل هاي بزرگ اب...
و خدا قشنگ تر و بزرگ تر از اونيه که تو خيال ما بشه تصورش کرد..
خدا جهنم نيست..اتش نيست...خدا خداست.

 

 


+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 23:3  توسط یاسمین  | 

سلام.

تا حالا شده روز تولدتون بعد از کلی خرید و دست و ساز و اواز و هدیه های خوشگل و بادکنک های رنگی  و پاپیون های بزرگ و کارت های تبریک ولنتاین و تولد تون که با هم یکی شده و دیدار دوستای خوبتون...

 بعد از این که مهموناتون رفتن و خونه خالی شد....بنشینین الهه ی ناز بزنین و گریه کنین ؟

من امروز این کارو کردم.

از روز تولدم متنفرم.

گرچه همه چیز خیلی خوب بود.

منو ببخشین این روز ها باد باد ک های رنگیمو گم کردم.

احساس میکنم یک سال دیگه از دست دادم و هیچ کاری نکردم. احساس غرق شدن...

معذرت می خوام...بای

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 22:57  توسط یاسمین  | 

بعضي وقت ها احساس مي کنم ثبات شخصيت ندارم.
گاهي اون قدر بد اخلاقم که مامانمبهم ميگه تو چقدر تلخي؟
اين جور موقع ها بالاي ايديم مي نويسم الان سگم.
به زمين و زمان بد و بيراه ميگوم . و اخرش هم ختم ميشه به وزارت ارشاد و دولت و ...
بعد مي گيرم مي خوابم مثلا..
از خواب که بلند ميشم اون قدر شادم که انگار فردايش عيد باشه و منم يک بچه ي 8-9 ساله که قراره شيريني و شکلات بخورره و مدرسه هم نره...
اون جور موقع ها هر کاري بتونم مي کنم. مثلا اگه تو اتوبوس باشم بلند ميشم جامو ميدم به يکي که يک مدتيه ايستاده.
اگه با دوستام باشم اون قدر مسخره بازي و شادي تراوش ميکنم که روحيه ي اون ها خوب ميشه واقعا..
بعد از يکي دو ساعت يکهو همه چي تموم ميشه و دوباره ميگم به خودم خوب که چي؟
فرض کن يک ساعت هم خنديدي.بعدش چي؟
و.اقعا وقتي فکر ميکنم هيچ کمبودي تو زندگيم ندارم.
امکانات مالي خوب.مدرسه ي خوب. دوستاي خوب. پدر و مادر خوب و بدون اختلاف.
ولي گاهي تو تاريکي اتاق گريه مي کنم.
نمي دونم چرا يک طورايي احساس ميکنم چقدر نياز داشتم خدا ميومد پايين دستمو مي گرفت..
بگذريم.
اين جا هم که همه اش غر زدم.
اما يک چيزي که اين روز ها به شدت عصبيم کرده..تولدمه!!!!!!!!!؟؟
تولدم شده مايه ي دردسر..
دوستام همشون مي خوان بيان پيشم و کلي برام کارت بفرستند..ولي هماهنگ کردنشون کار حضرت فيله...
اون هايي که با هم قهرند.. اون هايي که از هم خوششون نمياد.. و مکافات بعدي ديدن فاميله.
که اصلا دوستشان ندارم.
تو کل فاميل فقط دو نفرن که ادم حسابي اند و اون ها هم پسرن وووو با دوست هام دعوت کردنشون ممنوعه
اين نظر مامانه
شايد بچه ها رو دو گروه کردم. يک سري خونه . يک سري هم رستوران.
فعلا اعصابم خورده..
دوستتون دارم. باي باي.


پ.ن1:
کارنامه ها رو هنوز نداده اند.


پ.ن2:
پنج شنبه وقت دندون پزشکي دارم. بايد ساغت 10/30 برم.
هفته ي پيشم پنج شنبه سر ما خوردم و غيبت داشتم.
معلم شيمي منو ميکشه//!!!!!!!!؟


پ.ن3:
هفته ي پيش سر ما خوردم حسابي سه تا هم امپول زدم.
براي خودم بميرمممممممم


پ.ن4:
مي دونم خاطراتم خيلي کسل کننده است و لي تو زندگيم هيچ اتفاق جالبي نمي افته..
قرار هم هست دروغ نگم.

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 19:43  توسط یاسمین  | 

سلام.

سکوت تو تمام هستی مرا فرو می ریزد..و منم که در ژس این غربت به ویرانی می رسم.

چرا لب به سخن نمی گشایی مگر نمی دانی که زمزمه های تو حیات را در من جاری می کند و ر.ح تازه به کالبد بی جان من می دمد....چقدر تو در من زندگی می دمی...

هوا را از من بگیر نجوایت را نه!

 

 

تقدیم به شادمهر عزیز که فردا یک سال دیگه از عمرش رو شروع میکنه و وارد ۳۶ سالگی میشه.

ارزو مند ارزوهایش

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم بهمن 1386ساعت 23:46  توسط یاسمین  | 

 

 

يک.خواستگاري:
ديشب آسمان از کوچه خواستگار کرد.کوچه هول شد.دست و پايش يخ کرد با اجازه ي خيابان ها....
دو.عروسي:
امروز صبح آن ها عروسي کردند.کوچه لباس عروس پوشيده بود.سفيد سفيد سفيد....
سه.مهمان ها:
اموزش و پرورش مدارس را تعطيل کرد. از صبح تا عصر عروسي که بدون مهمان نمي شود. شال و کلاه کرديمو....
چهار.قدم نورسيده:
شب شده. کوچه ارام براي بچه هايش لالايي مي خواند. چهار نوزاد سفيد پوش تپل با دماغ هاي نارنجي ته کوچه خوابيده اند. هيس س ...بيدار مي شوند!؟

 

 

 

برو بچ از نظرات ممنونم.

از گیلاسی جونمممممممم هم همین طور. جدا انتظار برخورد مهربونونه اش رو نداشتم و انتظار داشتم چهار تا فحش ابدارم بهم بده.

ازش ممنونم.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 22:48  توسط یاسمین  | 

سلام.
واي نمي دونين ديشب چه خوابي ديدم.
خواب ديدم رياضي شدم 7؟؟؟؟!!!!!!!!؟
با اين که دبيرمون گفته بود نمره ي پايين 10 نه تجربي نه رياضي نداريم.
ولي داره جونم در مياد...
حالا جاليش اينه که به امادگي هم که خيلي اميدوار بودم کامل بشم داده بود 7؟؟؟؟؟؟؟؟
چقدر از اين عدد هفت بدم اومدددددددد
امروز هم ه خاطر برگزاري المپياد امتحان کنسل شد و افتاد يکشنبه.
فکر کنم اخرم ما تا عيد امتحان بديم.
بعد  امروز صبح بابا مي خواست ماشينو ببره تعمير گاه.. مريم هم گفت تا اون جا که بابا ميره باهاش برم و برم شاه عبدالعظيم زيارت؟؟؟؟؟؟؟؟؟
کلي هم به من اصرار کرد که بيا..ولي رفتنم مسخره بود.
من از بچگي هم از زيارت کردن هيچ لذتي نمي بردم.
مريم تازگي ها خيلي مومن شده..
رفتنم بي فايده بود. حوصلشو نداشتم که يک چادر بکشم سرم و برم وايسم تو حياط......
اونم و اين سرما.
واسه ي همين نرفتم.
موندم خونه و اومدم اينا رو تايپيدم.
يک گلايه ي بزرگ:
از گيلاسي عزيز دارم.
اول اين که هر کسي واسه ي ادم پيام ميگذاره و ميگه دوست داره با ادم دوست بشه . به نظر من لطف داره و هيچ کس هم حق نداره اسم ديگري اي رويش بگذاره.
من ميدونم که گيلاس حق داره نظر خودشو بده. ولي به نظر من اين غرور بي جاست...
اگه اين ط.وره منم حق دارم نظرمو بدم ديگه...
فوقش اگه از طرف خوشش نيومد مي تونه بهش جواب نده. وگرنه بعضي ها واقعا ذهنيت هاي قشنگي دارن و دوست هاي خوبي هستن.
البته هر ادمي مختاره براي خودش و طرز تفکر خودش تصميم بگيره. ولي اگه من بودم اين طوري نمي گفتم.
چون بالاخره اين محبت ديگرانو ثابت ميکنه. مثلا اين که يک نفر ازدواج ميکنه يا دانشگاه قبول ميشه يا بچه دار ميشه و ديگران بهش تبريک ميگن هم طبيعي هست و هم نظر لطف و کمال ادبشونه.
مگه خود گيلاسي چيز ديگري مي تونه به اون ادم بگه؟
مثلا يکي که بچه دار شده همه تبريک ميگن بهش چون نمي دونن اون پدر يا مادر وقتي تک تک اون ها رو مي خونن و مي فهمن که چقدر دوستاشون به ياد شون هستن و ...لذت هم مي برند.
اين يک ابراز محبته.


دوم اين که من از اين ادمايي که ميا ن و مي نويسنت وباگ خوبي دارين به منم سر بزنين بدم مياد...


سومم اين که صميم جون داستان شيرين خيلي غم انگيز بودددددددددددددد
ولي خدايي تو اين وبلاگستان سه چهار نفرن که بيش از همه دوستشان دارم.:
صميم که قابل توجه همه هست و اصلا کسي نيست که با اين دختر دشمني داشته باشه و ترنم صبور و مهربونم که خيلي دوسش دارم و نمي دونم چرا ديگه هم نمي نويسه....
خيلي هم نگرانشم.
سومي هم شهرزاده که عاشقشم و وبلاگشو ا زماني که هنوز نيني هم نداشت مي خوندم.
چهارمي هم ريحانه و مريم پاييزي ان که دوستاي خوبم هستن و عقايد مشترک زيادي داريم با هم.....
به هر حال همه تون رو دوست دارم.
چون نمي تونم در مورد همه توضيح بديم.
اينو ميگم.


فعلا باي باي.

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 12:29  توسط یاسمین  | 

سلام.
من اومدم....
نمي دونيد اين چند روزه چقدر سرمون شلوغ بود.روز اول يعني شب تاسعا رفتم مسجد شهرک خودمون.
تاسوعا صبح با فائزه و محمد حسن (شوهر خواهرش)و فاطمه و راضيه و سجاد رفتيم چيذر که اون جا هم به دسته ها رسيديم که دور امامزاده چرخ ميزدند... و بعدم اومديم باز مسجد خودمون.
عاشورا هم که امروز باشه از صبح رفتيم مسجد که جا بگيريم.
اقا اين ملت مگه ميزارن!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟
خانوم ها چادر هاشونو پهن کرده بودن و براي زندايي و خاله و زنمو و دختر عمه و.. جا گرفته بودند. بعضي ها هم با دسته رفته بودن و زيرشون سجاده ي به چه بزرگي انداخته بودن که اين جا کسي نشينيه و من تا سه سال ديگه ميخوام بيام....
موقع تموم شدنم مثل هميشه زن هاي گنده همديگرو هل ميدادند و عده اي هم طبق روال جلوي در ايستاده بودن .من موندم اين بني بشر چه رويي داره.
حالا مريم هم يک بچه اي رو بغل کرده بود و هي ميگفت چه پسري؟؟؟؟؟؟
در حالي که من اصلا نمي دونستم اين بچه هه پسره يا دختر؟
عده اي هم پاهاشون رو دراز کرده بودن و ساک و چادر و کفش و .. رو هم اسوده و خيال راحت گذاشته بودند اون طرف.
و هرچي خادمين مسجد داد ميزدند که خانوم ها يکمي جمع تر باشين تا اون بيچاره هايي که توي راه پله با نوزاد نشسته ان هم جا بشن هيچ به روي خودشون نمي اوردنو
حتي 3 بار هم به دليل کمبود شديد جا و جمعيت خيلي زياد سخنران اسم حضرت مهدي رو اورد که همه بلند شن و قسمشون داد دوباره سر جاي خودشون نشينند. ولي همه با لبخند باز تر شدند؟!!!!!!!!!!؟
بي خيال.
مردم اون قدر براي يک پرس غذا حرص ميزدن که افريقايي هم اين کارو نمي کنند.
حالا خوبه اين جا منطقه ي يک و مردم مثلا سطحشون بالاست و بايد فرهنگ بالاتري داشته باشن.
واقعا اون ضرب المثل از گرسنه بگير بده به سير رو ادم اين جا ميبينه...

بگذريم.
شام غريبان هم گذشت. من هميشه نسبت به اين شب حس عجيبي داشتم.
در واقع خيلي دوستش دارم.


وبلاگ صميم هم خوندم. اخ که چقدر من اونو دوست دارم.
خيلي دوست داشتنيه. اصلا مگه ميشه کسي خاطراتشو بخونه و عاشقش نشود.؟
شهرزاد عزيز هم که بالاخره فارغ شد شکر خدا
راشين اسم دختر گلشه براي اطلاعات بيشتر به وبلاگش مراجعه کنيد...
گيلاسي طبق معمولي در حال فچ کردن هاي عجيب و ترنم هم خيلي وقته دلمون براش تنگ شده..
ولي مريم...فقط خدا ميدونه تو اين شبا لحظه اي مريم و پويا رو فراموش نکردم.
خيلي تلخه که شاهد يک زندگي باشي و عشقش رو از اون اول توي اطرات شخصي يک نفر با ذرات وجودت حس کنيو بعد يکدفعه...
همه چيز از هم بپاشه.


پ.ن 1:
اون قدر من از دسته رفتن بدم ميا که نگو. وقتي کوچولو بودم عاشقش بودم.هميشه اول دسته بودم با پسر عموم.
ولي حالا با اين جلف بازيا...

پ.ن2:
خدا بسي به ما رحم کرد که تو اين چند روز با ان وضع اسف بار چادر سر کردنمان چادر از سرمان نغلزيد و بنده در خيابان و جلوي در و همسايه ي گرام نقش زمين نشدم.

پ.ن3:
ياد شام غريبان پارسال داغونم ميکنه...


پ.ن4:
پس فردا امتحان عربي داريم و نمي دونم فردا ميريم مدرسه يا نه...اگه بريم نميرسم بخونم که!!!!

پ.ن5:
اين روز ها براي معدلم خيلي دعل کردم. شما هم بکنيد.

پ.ن6:
بهتر نبود اين همه پي نوشت را توي متن مي نوشتم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟هان؟؟؟؟؟

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 21:51  توسط یاسمین  |